داستان تولد باران
خیلی وقته میخوام از ٧ آبان سال ٨٨ بگم ولی یادم میره دخترکم مامان خیلی دوست داشت که شما به طور طبیعی دنیا بیای تا ٦ آبان هم منتظر بودم که احساس کردم چند روزیه که خوب تکون نمیخوری وقتی رفتم پیش دکتری که تحت نظرش بودم گفت باید برم سونو بیو فیزیکال تا از سلامتت مطمئن بشیم ما هم اورژانسی همون شب رفتیم و تشخیص بر این شد که دختر ما چون خیلی تپل شده بود جاش تنگ بود و قلبش خیلی عالی کار نمیکرد و دکتر گفت که نباید ریسک کنم و فردا صبح باید سزارین بشم که حتی نشد یه روز وایسیم تا بابا از یزد بیاد اینطوری شد که شما شدی متولد ٧ آبان که واقعا هم عالی شد چون هم تولد کوروش هم ٧ عدد مقدسیه . همه میگفتن کاش میشد ٨٨٠٨٠٨ بشه ولی به نظر من ٧ خیلی عالیه . جالب اینه که عمه ت دو روز قبلش خواب دیده بود شما ٥ شنبه بدنیا میای که همونطور شد . وزن تولدت ٤.١٧٠ بود که با اینکه بیمارستان خصوصی بود بخاطر بالای ٤ کیلو بودن وزن شما تمام خرج بیمارستان از طریق بیمه تامین اجتماعی و بیمه تکمیلی حساب شد بله دختر گلم بدنیا اومدن شما با خودش برای ما برکت آورد از روز اول تا همین الان , همه میگن بچه روزیشو با خودش میاره شما خیلی بیشتر از روزی خودت آوردی و مهمتر از همه اذان توی گوش شما رو شخصی گفتن که واقعا برای من مثل معجزه بود حضور اون شخص و اینکه من تازه یه روز سزارین شده خودم بتونم بچمو ببرم خدمتشون . خدایا شکرت بابت تمام لطف هایی که به ما کردی و بابت هدیه با برکتی که به ما دادی . پاینده باشی گلم



داستان تولد باران
